![]() |
![]() |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و سال ۹۱هم برای شما سالی سر شار از موفقیت و خوبی باشد. دوستون دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 22:50 توسط فائزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم بهمن 1389ساعت 17:58 توسط فائزه |
|
|
کلاغ و کبوترها
روزی کلاغی به دسته ای کبوتر می رسد و می پرسد شما چند نفر هستید؟ کبوتر می گوید ما و ما و نصف ما و نیمه ای از نصف ما گر تو هم با ما شوی جملگی صد تا شویم کبوتره چند نفر بودند؟ جواب در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:52 توسط فائزه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 16:16 توسط فائزه |
|
|
به نام خدا
صاحب یک سیرک بزرگ همه حیوانهای سیرک را جمع کرد وگفت:من می خواهم بهترین سیرک جهان را داشته باشم.بعد رو به فک کرد و گفت:لالی تو اینجا از همه با سابقه تری!به من کمک می کنی؟لالی گفت:البته!.اول گورخرها پیش لالی امدند و لالی بر تن انها خط های افقی رنگی کشید.برای دلقک ها هم یک عالمه پنبه به لباس هایشان چسباند تا مثل عمو نوروز و پاپا نویل شوند.بچه ها برنامه ی دلقک ها را که حالا مثل پاپا نویل و عمو نوروز شده بودند خیلی دوست داشتند انها برای دلقک ها خیلی هورا کشیدند و انها را تشویق کردند.لالی به همه کمک کرد ولی خودش چی؟خیلی غمگین بود و فکر کرد هیچ کس به فکر او نیست.گریه اش گرفت و اشک های قشنگ صورت زیبایش را پوشاند.به به فکر فرو رفت که چه کار کند تا مردم برای او هم دست بزنند و هورا بکشند. -اهان یادم افتاد بند بازی می کنم. خود را از نردبان اویزان کرد ولی ترسید. -وای چه ترسناک اگر بیفتم......ممکنست دست و پایم بشکند. زود از نردبان پایین امد. -باید فکر دیگری کنم. توپی روی دماغش گذاشت روی توپ کتاب و روی کتاب یک شیپور گذاشت ولی تعادلش را از دست داد و توپ وشیپور و کتاب افتادند.نه نمی شه!او هیچ کاری که تماشاگران را بخنداند بلد نبود.تا اینکه صدای یک موسیقی زیبا را شنید.پیرمردی را دید که اکاردیون می نواخت.پیرمرد پرسید:دوست داری اکاردیون زدن یاد بگیری؟ اره خیلی.لالی خیلی زود یاد گرفت که چگونه اکاردیون بزند حالا او تنها فکی بود که اکاردیون می زد و بچه ها برایش کف می زدند.پیرمرد مهربان هم دوست خوبی برای او بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 20:8 توسط فائزه |
|
|
بسمه تعالی
لالا لالا بکن الله یارت بیایم شاهچراغ گیرم سراغت لالا لالا که خوابت بو شیر مادر حلالت بو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:49 توسط فائزه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 20:38 توسط فائزه |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 20:36 توسط فائزه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 20:21 توسط فائزه |
|
|
در باغ سبزی پر بار و زیبا یک جوجه گنجشگ امد به دنیا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 19:32 توسط فائزه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 بهمن 1389 دی 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
قصه نویسی جکستان اشعار عکس |
|
RSS
|